مقالات و مطالب راجع به حقوق و اندکی شعر و شاعری
بوی کاغذ رنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو بوی یاسه جا نمازه ترمه ی مادر بزرگ با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم شادیه شکستن قلک پول وحشته کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تانخورده ی لای کتاب با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگیمو در میکنم سال نو رو به همه وبلاگرهای عزیز پیشاپیش تبریک میگم علی علی امضا : داداش ممل متنفرم از صدای عشق متنفرم از هرچیزی که حال و هوای عشق دارد و متنفرم از تو متنفرم از تویی که عشقم رو تبدیل به نفرت کردی متنفرم ازت..... راستی امروز کنکور ارشد رو دادم خدارو شکر خوب بودش برام دعا کنید قبول بشم علی علی داداش ممل تا نگاه میکنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود قیصرامین پور چند ماهی بود که در خیال خویش تنها زندگی می کردم اما با آمدنت زندگی ام طعم دیگری یافته است قندها شیرین تر شده و لحظه ها تندتر آمده ای اما نه به کنارم بلکه آمده ای در خیالم و قلبم و روحم اصرارت کردم که بیایی و بمانی در برم اما در جوابم همین جمله ساده را گفتی: متاسفم ..... و ندانستی همین جمله ساده آواری می شود بر سر این آواره افسوس و صد افسوس که در کنارم نیستی اما جای بسی خوشحالیست که نمی توانی خیالت را از ذهنم بیرون کنی و من با خیالت سر خواهم کرد ای که داشتنت پایان هم نداشته هاست در انتهای نگاهت کلبه ای برای خویش ساختم تا مبادا در لحظات تنهاییت با خود بگویی: از دل برود هر آنکه از دیده برفت علی علی داداش ممل لبخند بزن! بدون انتظار پاسخی از دنیا.... بدان روزی دنیا آنقدر شرمنده خواهد شد که به جای پاسخ لبخندت با تمام سازهایت می رقصد علی علی داداش ممل رفته ای از برم وچه خالیست بوی عطر تنت در مشامم به کدامین گناه محکوم به ابد تنهایی شده ام . . . پر کشیدی از دیارمان می گویند به پایتخت و فراموش کرده ای که از کجا آمده ای؟ فراموش کرده ای که شاید در دیارت کسی باشد چشم به راهت علی علی در طلوع نگهت صد خورشید می فروزد به تن آینه ها لاله ها می شکفد در مهتاب **** باغ را باید با گل سنجید دشت را با ریگ آب را با ماهی آسمان را با نور و ترا ای انسان با عشق... . شعری که نوشتم متعلق به دوست عزیزم آقای محسن احمدی است من خودم این شعرو خیلی دوس دارم گفتم برا شما هم بنویسم تنت را در آب شستی رودخانه از مسیرش منحرف شد حالا جواب درخت های این آبادی را چه کسی می دهد پ.ن:این شعر رو تقدیم میکنم به دختر باران علی علی
![]()
![]()
در میان خارها هم می شود یک یاس بود
در هیایوی مترسک ها پر از احساس بود
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
شاخه های هرز این بیشه را داس بود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
پ.ن: البته فک نکنم خودش چیزی رو که براش نوشتم بخونه بهرحال وظیفم بود
علی علی
داداش ممل
| Design By : Pichak |

